به نام ایران
ایران،
ای سپیدهدمانِ کهن در آینهٔ تاریخ،
ای ریشهدار در ژرفای خاک و خاطره،
که نامت از نفسِ کوهها بلند است
و آوازت در رگهای رودها جاری.
از البرز تا کرانههای نیلگونِ جنوب،
زمینت کتابی است
که هر برگ آن به خونِ دلیران رقم خورده است؛
و هر سطرش گواهِ ایستادن
در تندبادِ حادثهها.
و آنگاه که شب
چادرِ هراس بر دشت میافکند،
«نوران»
چونان شرارهای از آفتاب برمیخیزد؛
نامی که از روشنی سرشته است
و گامش،
طنین بیداری در دلِ سنگ و ستاره.
نوران،
فرزند عهدهای استوار،
که تیغ نگاهش
از آتش غیرت صیقل یافته است؛
بر سینهٔ توفان میایستد
تا پرچمِ ایران
بر قلهٔ فردا فرو نیفتد.
ایران!
تا هنگامی که در این خاک
نَفَسِ مردانی چنین جاری است،
هیچ زمستانی
بهار تو را از یاد نخواهد برد.
زیرا نام تو
نه تنها واژهای بر زبان،
که پیمانی است در جان؛
پیمانی که نوران و هزاران دلِ بیدار
چون سپری از ایمان
بر گردِ این سرزمین افراشتهاند.